کد پرچم
با دست های بسته مینویسم(زندگینامه شهید) :: مرکز نزدیکی به خدا

خوش آمدید.

اینجا مرکز ترک تضمینی خودارضایی می باشد که متعلق به همه ی ماست.جایی واسه پیدا کردن خودمون برای بازگشت به آدم پاکی که بودیم و رهاش کردیم.

روش ترک تضمینی خودارضایی، پست ثابت وبلاگ هست.
الهم عجل لولیک الفرج

۲

با دست های بسته مینویسم(زندگینامه شهید)

مناسبتی

زندگی نامه شهید محسن حججی
 #قسمت_اول
حالا که دستهایم بسته است مینویسم نه با قلم که با نگاه و نه با جوهر که با خون
رو به دوربین ایستاده ام و ایستاده ام رو به همه شما روبه رفقا رو به خانواده ام روبه رهبرعزیزم و رو به حرم.
حرامزاده ای خنجر به دست است و دوست دارد که من بترسم وحالا که اینجا در این خیمه گاهم هیچ ترسی در من نیست. تصویرم را ببرید پیشکش رهبرعزیز و امامم سید علی خامنه ای و فرمانده ام حاج قاسم و به رهبرم بگویید که اگر در بین مردمان زمان خودت و کلامت غریبید ما اینجا برای اجرای فرمان شما آمده ایم و اماده تا سرمان برود و سر شما سلامت باشد. 
لطفا به ادامه مطلب توجه بفرمایین...
 آسمان اینجا شبیه هیچ جا نیست حتی آسمان روستای دورک و وزوه که در اردوی جهادی دیده ام یا آسمان بیابانهای سالهای خدمتم، اینجا بوی دود و خون می آید. 
کم کم انگار لحظه دیدار است ولی این لحظه های اخر که حرامیان دوره ام کرده اند میخواهم قصه بگویم و قصه که میگویم کمی دلم هوایی علی کوچولویم می شود ولی خدا وعده داده که جای شهید را برای خانواده اش پر میکند ، اما حتماقصه ام را برای علی وقتی بزرگ شد بخوانید.
قصه کودکی ام که با پدرم در روضه های مولا ابا عبدالله الحسین علیه السلام شرکت میکردم، قصه لرزش شانه های پدر و من که نمی دانستم برای چیست. پدرم با اینکه کارگری ساده بود همیشه از خاطرات حضورش در دفاع مقدس میگفت و توصیه میکرد:
-  پسرم دفاع مقدس و رشادت و مجاهدت برای اسلام و دین هیچ وقت تمام شدنی نیست و تا دنیا هست مبارزه بین حق و باطل هم خواهد بود ان شاالله روزی هم نوبت تو خواهد شد.
دوران کودکی و مادری که کلید رفتنم به قتلگاه در دستان اوست و او بود که اجازه داد.
مادرم همیشه میگفت تو را محسن نام گذاشتم به یاد محسن سقط شده خانم حضرت زهرا سلام الله علیها .مادر جان،اولین باری که به سوریه اعزام شدم دریچه های بزرگی برویم باز شد اما نمیدانم اشکال کارم چه بود که خداوند مرا نخرید.
بازگشتم و چهل هفته به جمکران رفتم و از خداوند طلب باز شدن مسیر پروازم را کردم.
تا اینکه یک روز فهمیدم مشکل رضایت مادر است. تصمیم گرفتم و آمدم به دست و پای توافتادم و التماست کردم و گفتم مگر خودت مرا وقف و نذر خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها نکردی و نامم را محسن نگذاشتی،مادر جان حرم خانم زینب سلام الله علیها در خطر است اجازه بده بروم.

#قسمت_دوم
-  مادرم.... نکند لحظه ای شک کنی به رضایتت که من شفاعت کننده ات خواهم بود و اگر در دنیا عصای دستت نشدم در عقبی نزد حضرت زهرا سلام الله علیهاسرم را بدست بگیر و سرفراز باش چون ام وهب.
مادر یادت هست سالهای کودکی و مدرسه، پس از  دبستان و مقاطع  تحصیلی و بالاترهمیشه احساس می کردم گمشده ای دارم و اینقدر به مادرمان حضرت زهرا علیه السلام متوسل شدم تا در سال 1385 و اوج جوانی مسیری را برایم روشن کردند و آن مسیر آشنایی با شهید کاظمی و حضور درموسسه ای تربیتی فرهنگی به همین نام بود.
همان سالها بود که مسیر زندگیم را پیدا کردم و حاج احمد کاظمی شد الگوی زندگی و یار لحظه لحظه زندگی من، خیلی زود حاج احمد دستم را گرفت وبا شرکت در اردوهای جهادی، هیات، کار فرهنگی ومطالعه و کتاب خوانی رشد کردم. انگار حاج احمد دستم را گرفت و ره صد ساله را بسرعت پیمودم. سربازی و خدمت در مناطقی دور افتاده را انتخاب کردم و تو مادر ببخش که آن روزها مثل همیشه چقدر نگرانم بودی.
و ازدواج که آرزوی شما بود. با دختری که به واسطه شهدا با او آشنا شدم و خداراشاکرم که حاج احمد از دختران پاکدامنش نصیبم کرده است. همنام حضرت زهرا سلام الله علیهاو از خانواده ای که بشرط اینکه بدلیل نداشتن فرزند پسر برایشان فرزند خوب و با ایمانی باشم دختر مومن و پاکدامنشان را با مهریه ای ساده به عقدم در آوردند و من هم تنها خواسته ام از ایشان مهیا کردن زندگی برای رسیدن به سعادت و شهادت بود و با کمک هم زندگی مهدوی را تشکیل دادیم. خانواده ای که در روزهای نبودنم و جهادم همسر و فرزندم را در سایه محبتشان گرفتند و من دلم قرص بود که همسر و فرزندم جز غم دوری و دلتنگی غمی نداشت باشند.همین جا بود که احساس کردم  یکی از راههای رسیدن به خداوند متعال وقرار گرفتن در مسیراسلام و انقلاب عضویت در سپاه پاسداران است و همین جا بود که باز حاج احمد کمکم کرد و لیاقت پوشیدن لباس سبز پاسداری را نصیبم کرد.
 
‍‍‍‍‍‍ پی نوشت:
‏‎🌹نامه شهیدمدافع حرم محسن حججی به امام رضا (ع) 
بسم الله النور، النور...
به: انیس النفوس، شمس الشموس، مولا علی ابن موسی الرضا(ع)
از :غلام رو سیاه، گنهکار
🌹سلام آقای خوبم
از آخرین باری که به پابوستان آمدم تاکنون چندسالی می گذرد؛ و حال که در صحن و سرایت هستم سرتاپا شوق و شعف دارم.
🌹یادم هست دفعه قبل خواسته های زیادی از شما داشتم؛ الان که خوب فکر میکنم به همه ی خواسته هایم رسیده ام. شغل سپاه، عروسی، جور شدن زندگی و... منمونم آقای خوبم، ممنون...
🌹دو روز پیش که با لباس سبز پاسداری به حرمت قدم گذاشتم چقدر لذت بردم؛ باورم نمیشود؛ همه اینها را از کرم و بزرگی شما میدانم.
🌹مولای من، با ورود به سپاه دریچه ای جدید از زندگی به روی من باز شد؛ اگر روزی هزار بار شکر خدا را بگویم باز هم کم است؛ ارباب من، از لذت های دنیوی هرآنچه که باید می چشیدم را چشیدم...
🌹حال، بی صبرانه مشتاق چشیدنی لذتی اخروی هستم؛ لذتی که نهایتش رضای خداست...
🌹یا رضا، تو را به پدر بزرگوارت موسی بن جعفر(ع) قسم، تو را به فرزند عزیزت جواد الائمه قسم، تو را به خواهر گرامی ات فاطمه معصومه قسم، ضامن من شوید...
🌹آقا جان دوست دارم همانند علی اکبر(ع) در جوانی شهدِ شیرین #شهادت را بنوشم و جان ناقابلم را فدای شما اهل بیت کنم.
🌹فقط یک خواسته شخصی دیگر دارم؛ مولای من، بر من منت بگذار و #جواز_شهادتم را امضاء کن.
🌹امشب شام دوشنبه است؛ می گویند دوشنبه ها و پنج شنبه ها پرونده اعمال ما می رود دست صاحبمان ولی عصر(ع)...
🌹آقای من، تو را به مادرت زهرا(س) قسم، شهادت نامه ام را با امضای خودت مزین کن.
آرزو دارم امشب پرونده ام به همراه جواز شهادتم به دست امام زمان(ع) برسد؛ بدون شک با دیدن امضای ضمانت شما، ولی عصر(ع) هم امضاء می کند.
🌹گرچه سرتا پا گناهم، رو سیاهم      ضامنم باش ای رضا
مانند آهو دِه پناهم...   آقای من...
مرا از درگاهت ناامید نکن
الهی رضاً به رضاک   لامعبود سواک
دوشنبه/ سه شنبه 94/5/6
حرم امام رضا(ع)/ رواق دار الاجابه
01:34 بامداد  
🌺 محسن حججی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی

نظرات (۲)

    • پاسخ:

      مریم
      قابل شما رو نداره
  1. جوان مومن انقلابی✌

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    بسیار بسیار عالی بود، واقعا لذت بردم از خواندن این مطلب.

    به همه ی دوستان پیشنهاد میکنم که این پست زیبا رو بخونن.
    • پاسخ:

      مریم
      سلام قابل شما رو نداره